بوي محرم است که بقيع را اينگونه سرخگون کرده است...
دل نوشته یکی از زائران حج امسال در مدینه منوره. ... :غبار غليظي مدينه را در آغوش گرفته است، سکوت سايهاش را روي شهر انداخته و گنبد سبز حضرت مهرباني و باغبان بيبديل هستي، در قاب چشمها جاي گرفته. آرام آرام داري به سمت حرم ميروي... ناگهان عطر اشک چند زائر ايراني و عرب به مشام ميرسد؛ چه بوي آشنايي دارد! همگي زن هستند، در پيادهروي خيابان ملک عبدالله، تکيه دادهاند به ديوارهاي حصاربندي شده بقيع و چشم دوختهاند به سياهي شب، ميدانند کجا را بايد بنگرند و گرنه... نميشود! باور کنيد نميشود به واژهها جان داد و گفت که اين نالههاي نيمه شبي براي چيست؟ سالها آرزوي ديدار داشته باشي، حالا رنج سفر و شيريني حج را چشيده باشي و در دو قدمي آن جغرافياي مقدس، چشمهايت را محروم کنند از زيارت! چه حالي پيدا ميکني؟ همين ميشود که خانمها صبحهاي زود که تيغ آفتاب سرخياش را بر خاک بقيع ميپاشد و ميآيد و يا نيمههاي شب که سوز سردي در مدينه جاري است، ميآيند، دلهايشان را به همين پنجرهها دخيل ميکنند و چشم را سوار بر قاصدکي از جنس غربت ميفرستند تا برسد به آن قطعهاي از بهشت زمين که نشانياش بينشان است... آب ميشوي وقتي ميبيني جماعت دستهاشان را در اين پنجرههاي حصار شده قفل ميکنند و شانههاشان لرزشي به قامت تاريخ مظلوميت شيعه ميگيرد و... ميهماني خاک است و آفتاب و ضيافت اشک و مهتاب! و سياهي شب چه محرم خوبي است براي تکانهاي سنگين دل؛ اگرچه دوستي ميگفت بايد هم شبانه بيايند که او شبانه رفت! *** پيرمرد آرام آرام داشت زيارتنامه ميخواند؛ پاي سفره کريم اهل بيت(ع). تا او را ديد با تندي به او گفت، کتاب را ببند و برو! پيرمرد در حال خودش بود و داشت تمام آبرو و هستي خود را در آن قطرههاي اشک صورتش پاي سفره ميچيد... مرد با دست او را هل داد و گفت برو! اينجا قبرستان است نه زيارتگاه...و با اخم ادامه ميدهد: کافر... جواني کنارش ايستاده بود. پيرمرد را کمي عقب کشيد و گفت: «آرامتر بخوان...» گفت آرامتر بخوان... آرامتر... يا اميرالمؤمنين! چه سوغات سنگيني براي ما گذاشتهاي! يادتان هست که چهارده قرن قبل هم حضرت شما به فرزندان فرموديد: آرامتر گريه کنيد! هواي مدينه هنوز هم هواي نفاق و نفرت است! هنوز هم بايد فرياد فرياد غم حضرت بانو را با آستيني به دندان گرفته، اشک شويم! هنوز هم غم غربت در بقيع بيداد ميکند! هنوز هم بايد آرام گريست! اين جماعت هنوز هم دنبال نبش قبر بقيعاند... واي که چقدر دلم هواي شبهاي جمعه مسجد ارک را کرده! آخر اينجا نميشود يک دل سير اشک ريخت و فرياد شد! تنها بايد ببيني و آرام آرام مثل شمع، بيصدا، آب شوي! دق ميکني اگر زياد بماني در اين بهشت گمشده! اينجا هميشه راه «گلو» بسته است... وه! چه عطر سيبي بين واژههايم پيچيد، بوي محرم است که بقيع را اينگونه سرخگون کرده است؛ بيجهت نيست که اين حاجيان از حرم بازگشته، داغ ميشوند در بقيع و ضربان قلبشان «حسين... حسين» ميکند... بايد چقدر نماز شکر در جوار باب جبرئيل و دوشادوش درِ خانه حضرت بانو خواند به شکرانه جاري بودن خون خدا در رگهامان؟! چقدر بايد سلام فرستاد بر روح ابراهيم زمان که انقلاب و اهل بيت(ع) را به ما هديه داد؟ چقدر؟ ** خانمها هنوز نگاهشان را دوختهاند به آن خاک سرخ که سند يگانهاي است براي يک تاريخ غريب اما عزيز! ستارهها کمکمدارند زيارت بقيع را تمام ميکنند و جاي خود را به ابرهاي سپيد دم صبح ميدهند و من هنوز در ميان آه اين زائران حرم خاکي حضرت مادر، آب ميشوم! شايد قصه تقدير است که خانمها تا قيام و قيامت حضرت صاحب، طعم خاک و چادر خاکي را بچشند براي يک لحظه زيارت و حس کنند عطر عاشقي در بلور سکوت را... اگر چه بين من و تو هنوز ديوار است ولي براي رسيدن، بهانه بسيار است